|
آیا کسی هست یاریم کند تا در گرداب من بودنم فرو نروم؟؟
|
پدرزیباتر برایم بنویس،که من تحقق همه ی رویاهای پدرم هستم.
چارلی چاپلین می نویسد برای ژرالدین،پدرم برای لیلا:
ژرالدين دخترم:
اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را
بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ
برسانم . من از توليس دورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير
تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟
آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم
و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و د
ر اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که
اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما
اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را
فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش
فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬
شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬
قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و
می گفتمش برو .
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا.......
رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم
به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را
می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .
اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز
نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر
شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران
٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و
زندگی مردمان را تماشا کن.
زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با
پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن
شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی
٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از
خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
............. تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهای دور
قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی
شنيدنی است:
داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می
رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را چشيده
ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد
را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن
را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.
با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به
کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل
سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم ....
ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست .
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آن تحسين کنندگان
ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می
رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس
بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيبش بگذار.
گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی
يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنانهستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه
بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می
شکند .
و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خویش بدانی ،
همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من
آنجا را خوب می شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است . در
آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر
از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟؟
اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .
و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک
کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .
من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ،
همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس
و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه
مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."
جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این
بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر
لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬
اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند
بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش
گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد.
آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی
خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این
الماس بر گردن همه می درخشد .......
.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته
ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای
تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است
دخترم !
به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می
توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز
و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را
به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .
اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران
پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر
نخواهد کرد.....
دخترم جرالدين، براي تو حرف بسيار دارم ولي به موقع ديگري مي گذارم و با اين پيام
نامه ام را پايان مي بخشم:
انسان باش، پاکدل و يکدل؛ زيرا که گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن، هزار بار
قابل تحمل تر از پست و بي عاطفه بودن است
به هر حال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه جزیره ی لختی ها می شود! می
دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانی با یکدیگر دارند. با من ، با اندیشه
های من جنگ کن دخترم؛من از کودکان مطیع خوشم نمی آید بااین همه پیش ازآنکه
اشک های من این نامه را تر کند، می خواهم یک امید به خودم بدهم؛ امشب شب
نوئل است، شب معجزه؛ امیدوارم معجزه ای رخ دهد تا تو آنچه من براستی می
خواستم بگویم دریافته باشی.
چارلی دیگر پیر شده است.
ژرالدین! دیریا زود باید به جای آن جامه های نمایش ، روزی هم جامه عزا بپوشی و بر
سر مزار من بیایی. حاضر به زحمت تو نیستم ، تنها گاهگاهی چهره ی خود را در
آینه نگاه کن ، آنجا مرا نیز خواهی دید! خون من در رگهای توست.
امیدوارم حتی آن زمان که خون در رگهای من می خشکد ، چارلی را ، پدرت را
فراموش نکنی. من فرشته نبودم ، اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم آدمی
باشم! تو نیز تلاش کن.
رویت را میبوسم
چارلی چاپلين - پدر تو
شرف اینجا ارزان
تن عریان ارزان
آبرو قیمت نان
و دروغ از همه چیز ارزانتر
و چه تخفیف بزرگی خوردست
قیمت هر انسان![]()
شاید تازگیا در مورد روابط رایج و غلط چیزی شنیده یا دیده باشید یا متاسفانه تجربه
کرده باشید.
شکل گیری این رابطه ها از راههای غلط مختلف صورت میگیرد.
مثلا دوستیهای تلفنی،دوستیهای خیابانی،دوستیهای اینترنتی و...
همه ی کسانی که درگیراینترنت وچت هستند،به طورناخودآگاه درگیراین مسئله هستند.
درعده ی بسیارکمی ازافراد این رابطه فقط دراینترنت می ماند وبه بیرون راه پیدا نمی کند،
دربعضی افراد این رابطه به صحبتهای تلفنی مکرر و طولانی ،شاید 1سال می کشد عکسهایشان رابهم می فرستندودربعضی موارد به ملاقات مستقیم و
دوستی هم کشیده میشود.
من با بد و خوب بودن این رابطه ها کاری ندارم و حتی اعتراف می کنم سه مورد برای
خود من پیش اومد که به ایجاد رابطه با دوستان اینترنتیم بپردازم ،اما بیشتر از یک ماه
طول نکشید ،دیداری صورت نگرفت ،عکسی هم از طرف من فرستاده نشد.این قابل قبول
است که وقتی کسی با یک فردی در اینترنت آشنا می شود و مدتی با او در اینترنت دوستی
برقرار می کند ،دوست دارد او را ببیند ،صدایش را بشنود و آشنایی هایی بیشتر.
من این را قبول دارم و حتی ازدواج های اینترنتی را هم که به آن صورت در جامعه بد معرفی می شود را بد نمی دانم.
اما اینجا یک چیز کار را خراب می کند آن هم دروغ های بیش از اندازه ای هست که فرد
از آن استفاده می کند.
این برای من سوال هست.آخه در روابط رودررو استفاده از دروغ تقریبا تا حدودی طبیعی
و قابل قبول است اما آخه در این دنیای مجازی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا دروغ بگیم،طرف مقابل ما رو نمی بینه که ذهنیتش عوض بشه یا آبرومون بره یا هر
دلیلی که برای دروغ گفتن بهانه می کنیم.
می دونید گاهی از همه چی زده می شم.از اینکه می شنوم یه رابطه ی ساده ی ینترنتی به کجاها کشیده میشه از خودم بدم می یاد که در همچین محیطی قدم می زارم.
اما وقتی فکر می کنم می بینم این افرد نه تنها اینترنت را بلکه همه جا را به گند کشیدن.
مثلا می خوام با دوستام برم سینما ،بابام می گه محیطش بده اونجا نرو.راستم می گه به خدا.هر بار که رفتم ،توبه کردم دیگه نرم،خودتون بهتر می دونید چه جوی تو سینما حاکمه.
هر بار با اصرار دوستم به کافی شاپ می رم از لحظه ورود تا خروج از خجالت آب می شم.چون همون افراد اونجارو پاتوق خودشون کرن و بازم خدتون دیدید که چه کارهای بی شرمانه ای اونجا صرت می گیره پس بازم به ابام حق می دم که دست داشته باشه برم اونجا و اینترنت و پارک و.... همهمینطور.وقتی به بابام می گم که پس همه جا کثیف شده پس منه جوون چی کار کنم؟؟؟؟
می گه حق داری.....به هر حال من بدون و رضایت بابا و مامانم به همچین جاهایی می رم چون تو جمع دوستان مجبوری.البته شهرما اینجوریه.شاید جاهای دیگه وضیت فرق کنه.
واقعا چه کار کنم؟؟؟؟
این جو جامعه تقصیر کیه؟؟؟؟
اغلب کسانی که پرده ی حرمت دریده اند
درکودکی محبت مادرندیده اند
شهریار
به نام خدای آن روزها:
عید بود و ماه رمضان بود و تولد من.اکنون عید است و تولد منو تولد رد پا.
فروردین1371دل مامانی،درد گرفت. رفتیم بیمارستان،من ازتودل مامانی
اومدم بیرون. راستش خیلی ازاین دنیایی که اومده بودم خوشم نیومد.آخه
همون لحظه ی اول، همه منتظریه پسربودن. البته نه پدرومادرم،منظورم
فامیلها و بقیه ی افرادی که کاسه داغ تر از آش هستن.ونمی دونم از این
دنیا و آدماش چی فهمیدن ؟ امااگه من به چیزی اعتقاد وایمان نداشته
باشم،حتی اگه برام اتفاق بیفته،چه ناراحت کننده وچه خوشحال کننده،بهم
برنمی خوره.فقط متاسف میشم........اون روز،ماه رمضان بود.16سال
گذشت.من یه دختر16ساله شده بودم.ازاون موقع که به دنیااومده
بودم،خیلی چیزا دیدم وخیلی چیزا شنیدم.
خیلی حسهایی روتجربه کردم.نمی دونم چرا،اماهمیشه فکرمیکنم،چیزایی
روکه من دیدم وحس کردم ومی فهمم،هیچکی ندیده.همیشه فکرمیکنم
ازهمه بیشترمی فهمم.البته میدونم حس جالبی نیست. باید ترکش
کنم.......اون موقع دقیقا توماه تولدم وروزتولدم،به خاطریه حس،یه جواب
خواستم یه وبلاگی درست کنم،وبرای اون هدف پیش ببرمش.
امامتاسفانه به خاطرکمبود وقت ومشکلات دیگه،نمی تونستم خیلی وقتمو
بزارم روی اینکار.برای اینکه وبلاگم از رونق نیفته،هرمطلبی که برام جالب
بودوحتی به اون هدفمم مربوط نمی شد و توش نوشتم.تولد وبلاگم مصادف
با تولد خودم شد.تویک ماه وتقریبا تویک روز.1سال گذشت.حالا17 ساله
شدم.من خیلی چیزای دیگه یاد گرفتم،به وسیله ی همین وبلاگ ودوستان.
وبحثهایی که من واز خدام دورتر که نکرد هیچ، نزدیکتر کرد. و توی همین
آشنایی های اینترنتی،توی همین وادی مجازی اینو فهمیدم که:دنیا پر از رد
پای آدمهایی است که در حالی تو را می بوسند،طناب دار تورا می
بافند.وباز هم آن جمله ی تکراری که من عاشقشم:در مقابل کسی که
پروز را نمی فهمد،هر چه اوج بگیری،پایین تر دیده می شوی.
شایدامسالم نتونم این هدف وپیاده کنم. چون سال بعد پیش دانشگاهی
هستم وباید درس بخونم.بااینکه خیلی بچه درس خون نیستم،اما برای
جلوگیری ازعذاب وجدان بایدحداقل به جز درس کمتر به چیزای دیگه فکر
کنم. طبق روال کذشته این وبلاگ وادامه می دم.امابعد کنکور،اگه زنده
موندم واین وبلاگم سرپابود،به اون مسیری که می خوام هدایتش
میکنم.وای خدا،شاید اون موقع یه،دانشجو شده باشم،اونم دانشگاه
تهران.یعنی می شه؟ به هر حال آرزو بر جوانان عیب نیست.ببینیم
سرنوشت مارو کجا پیاده می کنه.خوب حالا از صمیم قلب داد می زنم:
«رد پا ی من،تولدت مبارک»تویک ساله شدی...
ودرضمن این عید وکه عید ایرانی هاوآریایی ها است ونشان دهنده ی تمدن
ایران است وبه همه ی رفقا تبریک میگم.
قراربه رفتن بود، نگوچه شد
نمی دانم!!؟
پیش از آن که کز تو نیاید هیچ کار
پس کجاین مردان پر ادعا؟ چرا کسی کاری نمی کند؟ خدایا پس کجاست منجی عالم بشریت؟؟ آخر یک آنسان تا چه حد می تواند بی رحم باشد که این چنین دنیا را به عزا
بنشاند؟ خدایا دلم قشنگترین عزا خانه است برلی همه ی دلخسته گان......
خدایا چرا سکوت کرده ای؟؟؟
این ها انساااااان اند که در خون غلتیده اند....تو نمی بینی؟؟؟
سخت است به چنین ورطه دوام آوردن
توسن معرکه در زیر لگام آوردن
تیغ برنای و هراسان سر تسلیم فرود
به رجز خوانی هر تخم حرام آوردن
لرزش دستان کودکی را در میان جنازه ها را ندیدی؟
شمار این کودکان انقدر زیاد است که دیگر کسی لرزش آن دستان کوچک را در میان
خون ها را نمی بیند......
نه شکیبایی ، کشخانی و بی غیرتی است
این همه دیدن و اینگونه دوام آوردن
افسوس که در عصری زندگی می کنم که انسانیت کیلو چند است؟ اصلا انسانیت و شرافت
چیست؟؟؟ همه ی ما عین کبک سرمان را زیر کرده ایم و جایی را نمی بینیم....
فکر نمی کنم زندگی فقط این کارهایی که ما انجام می دهیم.باشد
..شاید فراتر و انسانی تر از این
کارهای پیش پا افتاده باشد......آری شاید بهتر از این باشد.
بغض گلویم را گرفته....بنویسم یا گریه کنم؟؟
دردناک است وقتی مادری جنازه ی بچه اشو دستش می گیره و گریه می کنه ،آخه بچه بزرگ نکرده آسون و راحت....
دردناک است وقتی دختر بچه ای روی جنازه ی پدرش نشسته و با گریه می گه:
بابایی پاشو....
فدات شم بابا جون تنهام نزار....
خداااا الهی منم بمیرم....
بی انصافی است به خدا بی انصافیه که برادری کنار جنازه ی سه خواهرش بنشیند و
گریه کند...
نهایت درد و ظلم است که پدری بچه ی خود را در حالی که گرگها تیکه پاره کرده
است ببیند....
الا یا ایها الناس شما را به شرافتتان قسم می دهم ،حال شما بگویید ماها آدمیم
که این ها را می بینیم و دم نمی زنیم؟؟؟؟؟
واقعا می شه گفت ما آدم هستیم؟؟؟
و کاش تمام جنگهای دنیا اعلام آتش بس کنند.کاش........
پشت شیشه اتاقم باد التماس می کنه.بلند می گه اگه رام ندی شیشه رو
می شکنم.ولی من دلم به حال عروسک بچه گی هام می سوزه.
آخه وقتی بچه
بودم لباساشو پاره کردم.حالا اگه باد رو راه بدم اون یخ می زنه.
حالا دل باد و بشکنم یا عروسکمو .کدوم بهتره؟![]()
نمی بینی نام مجنون را بر بیدی نهادند
که بر سر خیابان با باد هر هوسی می.لرزد......![]()
نظر.تو.چیه؟؟![]()
می خواستم کمکم کنید.اگه می شه بهم بگید چه جوری می شه حسادت نکنم.
آخه دست خودم که نیست نمی تونم کسی و بهتر از خودم ببینم.
البته بهتر که نیستند اینجوری بگم نمی خوام کسی مثل من باشه توی خوب بودن.
ببینید اصلا وقتی کسی از هر لحاظ بهتره حرص می خورم عصبانی می شم آخرشم گریم می گیره.![]()
دست خودم که نیست البته نه به کسی که یه چیز خوب داره به کسی که چیزای خوب داره.
مثلا هم پول داره هم مقام داره هم شخصیت داره هم محبوبیت داره و هم قیافه داره هم از لحاظ علمی
و فرهنگی پره.
وقتی به مامانم می گم اینارو می گه تو نباید اینجوری فکر بکنی خوب معلومه که تو از چند نفر بهتری
چند نفر از تو بهترن و چند نفرم از اونا بهترند
می دونید مثل چی می مونه؟
مثل قانونه جنگل.
حالا نصیحتم نکنید فقط بگید چی کار کنم؟
من نمی گنجم در آن چشمان تنگ
با دل من آسمان ها نیز تنگی می کنند
روی جنگلها نمی آیم فرود
شاخ زلفی گو مباش
آب دریاها کفاف تشنه ی این درد نیست
بره هایت می دوند
جوی باریک عزیزم راه خود گیر و برو
یک شب مهتابی از این تنگنای
بر فراز کوهها پر می زنم
می گذارم می روم ناله ی خود می برم
دردسر کم می کنم.
شهریار
۱-یه بار وقتی ۴ سالم بود توی حیاطمون یه مورچه دیدم نمی دونم چرا اما یه همو دلم خواست بدونم مورچه چه طعمی داره بعد همون لحظه با تمام بی رحمی دستم و بردم جلو و قاپیدمش و گذاشتم تو دهنم.......می دونید چه طعمی داشت؟ ترشبود.خیلی ترش بود.هنوزم وقتی یادم می افته دهنم آب می افته
و می خوام یکی دیگه بخورم.![]()
۲-وقتی ۷ سالم بود و تازه داشتم می رفتم مدرسه بابا و مامانم می گفتند دیگه حق نداری شبها بعد ساعت ۱۱ برنامه های تلوزیون و ببینی. اما من تازه برنامه ها ی ساعت ۱۲ به بعد دوست داشتم. فکر کردم چی کار کنم چی کار نکنم بعد هر شب ساعت ۱۱ می خوابید بعد ساعت ۱ به بعد بیدار می شدم و تلوزیون و روشن می کردم
و برنامه ها شو می دیدم ولی صداش و خیلی کم می کردم یه مدت گذشت یه شب که مثل همیشه بیدار شده بودم و تلوزیون و روشن کرده بودم یه دفعه دیدم مامانم از پشت گوشم و گرفت از ترس رنگم پرید.هیچی دیگه از اون به بعد دیگه نتونستم برنامه های مورد علاقم ببینم.![]()
۳-یه بار هم فکر کنم حدودا ۵ سالم بود توی محلمون پسر عموم از یه دختر خوشش می یومد اما خوب نمی دونم چرا نمی خواست به دختره بگه.اون موقع ها خواهرمم تقریبا ۱۲ ساله بود می خواست این دوتا بهم برسند.یه نامه از طرف پسر عموم نوشت و به من گفت این و ببر بده به فلان دختر و بگو که پسر عموم این نامه رو به شما داده.
من هم رفتم در خونه ی دختر مورد نظر و گفتم بیا این نامه رو خواهرم داد بدم به شما و بگم پسر عموم داد.چشمتون روز بد نبینه دختره عصبی شد و دست من و گرفت و اومد پیش خواهرم و هر چی از دهنش در اومد گفت منم کلی شرمنده شدم
فهمیدم چقدر باهوشم.![]()
۴-راستی بچه که بودم به دم گربه یه بار با پسر عموم یه بادکنک وصل کردیم بعد گربه به پشتش نگاه می کرد و فرار می کرد همین جوری چند دورً دور خودش چرخید.همش به پشتش نگاه می کرد و فرار می کرد و ما هم کلی می خندیدیم.![]()